یک روزهایی از صبح که چَشم باز میکنی ( خصوصا آن روزهایی که بعد از مدتها شب تا جایی که چشمت باز مانده کتاب خوانده ای، ریز ریز توی تخت خندیده ای که کسی بیدار نشود و آرام آرام اشک هات از دو طرف گونه هات ریخته روی موهات و با کلی حس خوب از کتاب خواندنت خوابیده ای ) اغلب همان صبح ها با خودت عهد میکنی از تخت پایین نیامده روزت را یک جور دیگر شروع کنی، آدم خوش مشرب تری باشی … ولی همینکه فاصله تخت تا آشپزخانه را طی میکنی و با موجی از لطایف الحیل روبرو می شوی بدون هیچ تشریفاتی خودت عهد خودت را نقض می کنی …
همان روز هوس می کنی هدفون بگذاری و در هوایی که هنوز خیلی هم داغ نشده قدمی بزنی …. ولی خب تنبلی امانت نمیدهد … به این امید که دوستی کسی بیاید دو قدم آنلاین بشود و احوالی بپرسی … و احوالی بپرسند … این روزها که هی تمرین میکنی دیگر از هیچ چیز، هیچ کس، هیچ نبودنی ننالی … داری تمرین میکنی که فکر کنی آخرِ همه این پیله های تنهایی می شود پروانگی باشد ! خدارا چه دیدی … خدا همیشه در کار سورپرایز کردن آدم است
یک روزهایی دلت یک آدم نزدیک می خواهد … یک آدم خیلی نزدیک که همینطوری که داری از همه چیز بی ربط حرف می زنین و تو بی دلیل چیلیک چیلیک اشک می ریزی نرود روی مخت که ” چته؟ چی شده؟” … فقط بفهمد که حال گریه داری … که دلت گرفته و به هر دلیل یا بی دلیل فقط میخواهی کنار کسی گریه کنی که … قدر اشک هایت را بداند و فکر هم نکند که کم آوردی همین
یک روزهایی میان جمع همکارانت هی به خودت نهیب میزنی که زیاد از تجربه هایت حرف نزنی! بحث خودگرفتگی یا این چیزها نیست .. بحث این است که پیش آدم های خیلی بی تجربه استاد به حساب می آیی و آنوقت باورت می شود که خبریست و این اصلا خوب نیست ! آنوقت خیلی به شرایطی که داشتی و ساختی برای خودت و داری، مغرور می شوی و یادت می رود اینها که داشتی 2 درصد از کل 100 آرزویت نبوده و نیست …
در یک چشم به هم زدن خیلی چیزا میتواند ایجاد بشود، خیلی چیزا میتواند از بین برود … گاهی آدم میترسد از اینکه قدمی بردارد یا حرفی بزند یا چیزی را نشون بدهد ولی دنیاست دیگر ! زندگیست ! باید زندگیش کرد و از خطا کردن نترسید … این را جادوی کلمات به آدم یادآوری میکنند. دلم میخواهد انقدر افسوس و دلنگرانی و حسرت از اشتباه های گذشته ام و اشتباه های ناکرده آینده ام نداشته باشم ! دلم می خواهد عین ” آدم” راحت باشم …. و انقدر روح خودم را نجوم با اینجور چیزها
یک نشانه هایی دارم من که هر وقت شک میکنم به اینکه هنوز سعیده هستم یا نه یادم می اندازند که هنوز نشانه هایی از سعیده بودن در من هست … یکیشان همین بخشیدن و قوت بخشیدن چیزهایی است که در آن لحظات در خودم نیست، خودم کم دارمشان ولی خوب می توانم به بقیه ببخشم ! مثلا امید ، مثلا جسارت ابراز عشق، مثلا شک نکردن به توانایی ها، مثلا خوبی های خود را دیدن و خیلی چیزهای دیگر … نمونه اش همین دیشب که داشتم بهش با همه قوا میگفتم : زندگی خیلی کوتاه تر از آنست که بخواهی برای نگفتن اینکه دلتنگ کسی هستی، جایش خالیست، بعدا پشیمان شوی … راست میگفتم !
پی نوشت : اگر این همکار خوب و خوش مشرب نبود و مجبورم نمی کرد که حرف بزنم و نظر بدهم شرط می بندم روزهایی می شد که در 12 ساعت روز 12 کلمه بیشتر مجبور نباشم بگویم آنهم در حد ” آقا مرسی / بفرمایید / آزادی/ سلام” بود …